با دوستم آرنیکاجون تو شهربازی
روز سه شنبه 6 خرداد 93 که مصادف با عید مبعث بود بابا نادر پیشنهاد داد عصری با یکی از دوستانمون بریم شهربازی ، از اونجایی که دوستمون یه دختر ناز به اسم آرنیکا دارن که دوماه از شایلین بزرگتره منم از این پیشنهاد خیلی استقبال کردم ، بعد هماهنگی قرار شد جلوی شهربازی ( به اسم یکی یدونه ) همدیگه رو ببینیم. اولش که وارد ...
شایلین و اسباب بازی جدیدش
چند ماه پیش همسری واسه انجام کاری رفته بود تهران موقع برگشتن واسه گل دخترش سوغاتی یه قطار خوشگل خریده بود هم موزیک داشت هم موقع حرکت چراغ هاش خاموش و روشن میشدن ، همون موقع ( شش ماهگی شایلین ) بازش کردیم و راهش انداختیم اما دخملی برخلاف تصورمون نه تنها خوشش نیومد بلکه شروع به گریه کردن کرد ( فکر کنم از صدای سوت کشیدن قطار موقع چرخیدن میترسید ) وقتی دیدم دختر گلی از این اسبا ب بازیش میترسه و باهاش سرگرم نمیشه جمعش کردم گذاشتم تو کمدش . حالا بعد گذشت سه ماه با خودم گفتم بیارمش بیرون راهش بندازم ببینم واکنش شایلین چجوریه ؟ باهاش سرگرم میشه یا نه ؟ اولش یه کم با تعجب نگاش کرد که این چیه اینجوری...
بابا نادر روزت مبارک
قبل از اینکه پدر شوی همسر بودی در کنارت احساس آرامش و خوشبختی میکردم اما الان ............... میفهمم که چقدر اشتباه میکردم خوشبختی یعنی حالا ....... حالا که یک فرشته در بینمان است خوشبختی یعنی پدر بودن مادر بودن باهم بودن حالا که بابا شدی نه تنها من بلکه یک نفر دیگه هم احساس خوشبختی میکنه که بابایی مثل تو داره . . . شایلینم به جرات میتونم بگم بابا نادر بهترین بابای دنیاست 23 اردیبهشت...
گل گلدون من ..... تو رگهات خون من ....
تو این پست مامانی می خواد از هشت ماهگیم بنویسه : جونم واستون بگه با شروع اولین روزهای هشت ماهگیم من که از ماه قبل شروع به سینه خیز رفتن به سمت عقب میکردم و از جمله کارهای مهم بنده تو هفت ماهگی کرال پشت از نوع حرفه ای ( این حرفه ای بودنش خیلی مهمه ها ، مبتدی نبودم ) بود با خودم فکر کردم چه کاریه من خودمو تو زحمت میندازم وقتی میشه به جلو حرکت کرد ، در نتیجه شروع به سینه خیز رفتن به جلو کردم دیدم به به چقدر خوبه اینجوری هم سرعت حرکتم به اطراف زیاده و هم میتونم زیاد کنجکاوی کنم ، این حرکت جدید بنده باعث شد تا مامان و آنا و آتا یک لحظه هم نتونن منو تنها بذارن چون مدام باید مواظبم بودن تا مبادا سر از جاهای خطرناک خونه در بیارم یا سرم به جایی بخ...
اولین مرواریدهای ماه زندگیم
اولین مروارید زیبای شایلینم تو تاریخ 27 فروردین 93 یعنی معادل هفت ماه و یازده روزگی جوانه زد البته بگم ها به همین راحتی هم در نیومدن از یکی دو هفته قبلش یه جورایی بداخلاقی و بیقراری میکرد هرچی دستش میومد میبرد دهنش و فشار میداد خصوصا یک هفته مونده به دندون در آوردن اسهال (یکی در میان )و سوختگی ادرار خوشگلم رو اذیت کرد.منم واقعا مونده بودم که علت این سوختگی و اسهال چی میتونه باشه فکرم همش سراغ غذاها...
هفت ماهگیت مبارک پرنسسم
عزیزم ، عسل زندگیم ، جواهر بی همتای زندگیم ١٧ فروردین هفت ماهگیتو تموم کردی و وارد هشتمین ماه زندگیت شدی تو این ٧ ماه من و بابایی اونقدر به حضورت تو زندگمون عادت کردیم که لحظه ای بدون تو بودن برامون سخته ، در یک کلام میتونم بگم منو بابایی عاشق فرشته زیبای زندگیمون شایلین جون هستیم. از احوالات ش...
شنای زورخانه ای جوجه فسقلی ما
جوجو خوشگله ما تو اواخر هفت ماهگیش یه حرکت جدید یاد گرفته بود اونم شنا از نوع زورخانه ای ، فقط فرقش این بود که نمیتونست مثل اصل کاری اجراش کنه تا نصفه میرفت، با اینکه سینه خیز رفتن سمت جلو رو بلد نبود اما اول سینه و شکمش رو بلند میکرد بعد نوبت به دستهاش و نوک انگشتهای پاش میرسید ( مطابق شکل ) و خودشو چند دقیقه تو این حالت نگه میداشت از قرار معلوم هم خیلی این کارو دوست داشت اخه مدام تکرار میکرد ...
فلفل نبين چه ريزه ...بشكن ببين چه تيزه ؟
سلام به همه دوستان گلم بالاخص پاره تنم شايلين جون همين اول كار از همه به خاطر تاخيرم تو گذاشتن پست هاي جديد عذر خواهي ميكنم آخه علت داره ، علتش هم اينه كه ما كه واسه تعطيلات عيد اومده بوديم شهرمون دوم فروردين مادربزرگم فوت كرد وما كل تعطيلات سرمون گرم برگزاري مراسم ترحيم واسشون شد ، آخر تعطيلات هم بابا نادر برگشت دزفول و منم به خاطر وضعيت روحي مامانم موندگار شدم تا بعد چهلم برگردم خونه .خواستم اين مطلب رو بگم كه علت اين كه نميتونم تند تند پست جديد بزارم و يا نظرات رو تائيد كنم همينه انشالله وقتي برگشتم جبران ميكنم و اما اندر حكايت امروز ما : جونم واستون بگه هفته بعد تعطيلات يه روز زن دايي و دختر داييم اومدن خونمون سر...










