شایلین جونشایلین جون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
پیوند بهار دلهامونپیوند بهار دلهامون، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته تابستونی من

اولین مسافرت دخمل گلی

1392/11/15 18:27
نویسنده : مامان بهناز
308 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم ، نفس مامان روز شنبه ١٢ بهمن ماه برای راهی کردن انا جون رفتیم اهواز .از قبل کیف وسایلتو

اماده کرده بودم از لباس و پوشک گرفته تا عروسکات واسه سرگرمیت که خیلی به دردم خوردن .

وقتی سوار شدیم خانم خوشگله رو گذاشتیم تو کریرش تا راحت باشه یه مقدار خوابید بعد که بیدار شد

شروع کرد به اواز خوانی و بعدش نق ونوق هرچه قدر من و آناجونش سعی کردیم آرومش کنیم و توجه

اش رو به بیرون جلب کنیم نشد که نشد نتیجه اش شد جیغ و گریه ،وای چشمتون روز بد نبینه فکر کنین

وسط جاده با یه نوزاد در حال جیغ و داد چی میشه کرد خلاصه با هزار ترفند خانم کوچولو رو آروم کردیم .

وقتی رسیدیم فرودگاه اول بهش شیر دادم و پوشکشو عوض کردم بعد با خیال راحت سوار کالسکه اش

کردیم و رفتیم داخل.موقع بازرسی خانمی که اونجا بود گفت باید کالسکه و وسایل سبدشو بزارین روی

ریل دستگاه بازرسی ،شایلین رو برداشتم و وسایل همراه کالسکه رو گذاشتم رو ریل ، اما دیگه امکان

جمع کردن کالسکه رو نداشتم هم بچه بغلم بود و هم درست و حسابی طرز جمع کردنشو نمیدونستم

( راستشو بخوان نه اینکه بلد نباشم یه بار همسری بهم یاد داده بود اما چیکار کنم  کالسکه شایلین

بزرگ و چارچوبش محکمه به همین راحتی جمع نمیشه ) بهشون گفتم من نمیتونم جمعش کنم اجازه

بدین به همسرم بگم بیاد اینور جمعش کنه ، خلاصه از بازرسی هم رد شدیم و اومدیم سالن انتظار.

خوشبختانه پرواز تاخیر نداشت .یه مقدارتو سالن نشستینم خیلی شلوغ بود شایلین هم حسابی

مشغول کنجکاوی دور و برش بود.بعد یه مدت کنجکاوی خسته شد و خوابید

ما هم بعد گرفتن کارت پرواز مامان رو راهی سالن بازرسی کردیم و منتظر سوارشدنش به هواپیما،

خوشبختانه پرواز ان تایم بود.  بعد بلند شدن هواپیما  دلم خیلی گرفت یه جور بغض تو گلوم بود یه ماه بود

به حضورش تو خونمون عادت کرده بودم ،دستش درد نکنه تو نگهداری شایلین خیلی کمک حالم بود

تونستم مقدار زیادی از کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم . 

خدا همه مادرها رو سلامت کنه نعمت بزرگی هستن خصوصا مامان گل خودم که  خیلی فداکاره فقط

خدا میدونه چه کارهایی واسه راحتی و خوشبختی من انجام داده انشالله خدا توفیق بده بتونم یه کوچولو

جبران کنم .بعد پرواز مامان ما هم راهی پارکینگ شده سوار ماشین شدیم و  برگشتیم خونه خوشبختانه

تو راه برگشت شایلین بیشتر خواب بود ، اواخر شب رسیدیم خونه واقعا خسته شده بودیم اما در کل

تجربه خوبی بود .

 

این چندتا عکس هم ربطی به پست امروز نداره همین جوری گذاشتمشون

 

                                                    

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پریسا مامان کیان
16 بهمن 92 9:14
سلاااااااااااام. آخِی . خدا مامان گلت رو برات حفظ کنه خانومی. انشالله همیشه سایه اش بالا سرت باشه. واقعا نعمت بزرگین مامانامون. سفر با بچه کوچیک خیلی سخته. ولی شیرینه. شاد باشید و سلامت. انشالله
مامان بهناز
پاسخ
واقعا اینجوره پریساجون .خدا همه مامانارو برا بچه هاشون حفظ کنه.مرسی از اظهار همدردیت